تبليغاتX
بازفت
عید نامه

اخرین روزهای زمستان را لبخند زنان پشت سر میگذاریم و به استقبال بهار میرویم.بهاری که با کرشمه می آید.بهاری که سوار بر نسیم بهاری با سبدی از شقایق و سنبل می آید.و هر سال می گوییم سال نو بهتر از سال کهنه برایت باشد.هر سال آروزی سالی خوش و پر از محبت و دوستی ارزو می کنیم.
من محبت را گم کردم در دستان کودکی که شب عید در میدان انقلاب گل می فروشد.
من خوشی را گم کردم در دستان مادری که در شب عید قابلمه ی پر از استخوان را که قصابی به او صدقه داده است بار می گذارد.
من تبریک را گم کردم در شبی که شکنجه گر برای خرید گوسفند ی چاق و جله تری برای شب عید شلاقش را شدید تر فرود می اورد.
من هفت سین را گم کردم . من بر سر سفره ی هفت سین سینه مادران پر ز غم،سینه پسران پر ز درد،سینه پدران پر ز سوز،سینه ی دختران پر ز آه،سینه ی خونین زنان سنگسار شده،............... می بینم.
من در تنگ آب به جای ماهی قرمز ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی را گذاشتم.
من امسال آیینه بر سر سفره هفت سین نگذاشتم تا صورت خجالت زده خودم را نبینم.
و من کارت تبریکی نفرستادم چون معلمی که به من یاد داد که بنو یسم در زندان است.
و............................. شاید روزی بهاران خجسته .....................................باشد.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 23:14   ::   ::

زنان و مادران ما

یکنواخت میبارد و تصمیم نداره توقف کنه. باران را میگویم.صدایش را از بر خورد قطره هایش بر شیشه ی پنجره میشنوم.همسرم از سر درد خوابیده است.سر درد مدام او و بارش یکنواحت باران و آهنگهای سیاوش قمیشی مرا در آستانه روز زن به دیار ایران می برد.به دیاری که مادران در حال لالایی گفتن ظرف شستن جارو کردن به خواندن ترانه های غمگین مشغولند.برای غم از دست دادن عزیزانشان چه در زندانها چه در جنگها.مادران ما و زنان ما تا کی باید به این سرود خواندن ها و ضربه بر سر زدن ها ادامه بدهند.یادم می آید همسرم چقدر محکم تو سرش می زد وفتی خبر مرگ برادر هایش را شنید.و الان میلیونها زن ایرانی به سر درد های ناشی از این ضربه ها دچار هستند.وفتی به این زنان هلندی نگاه می کنم از خود می پرسم این زنان برای خدا چه کردند که مادران و زنان ما نکردند.اگه التماس و التجاست که اونا بیشتر کردند.اگه راز و نیازه که اونا بیشتر کردند.اگه بخود پوشیدنه که اونا پوشیده ترند.و هزاران اگرهای دیگه.نمی دانم. فقط می دانم این بار زبانم نمی چرخد که روز زن را تبریک بگویم.چون زنان ومادران ما هنوز ازاد نشدند.نه از سلطه پدران نه از سلطه شوهران نه از سلطه خود را باور نداشتن.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: پانزدهم اسفند 1385 ساعت 23:14   ::   ::

غیرت

در خبرها آمده بود که در پاکستان پدری بدلیل باخت در پوکر قرار گذاشت که وقتی دخترش بزرگ شد به طرفی که بازی را برد بدهد.حال دختر بزرگ شده و از مقامات تقاضای کمک کرده است.می دانم که این اولین بار نبود و آخرین بار هم نخواهد بود.تنها سوالی که برای من پیش می آید این است که پدر به عنوان عشق حامی وشاید همه چیز بچه اش بخصوص دختر آنهم در جامعه ای مثل پاکستان که دختر های زیادی به بهانه لکه دار کردن نام خانواده توسط پدرانشان که خود را با( غیرت!!!!!!)می نامیدند بقتل رسیدندچه مفهومی دارد؟!!

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: هشتم اسفند 1385 ساعت 11:5   ::   ::

بوسه بدون انتظار

نگاهی به زنگوله ی آویزان شده به چارچوب در آشپز خانه کرد و نگاهی به من. رویش را بطرف زنگوله بر گرداند و آن را با دستش گرفت و محکم نگه داشت. سرش را دوباره به سویم چرخاند بچشمانم خیره شد و صورتش را به صورتم چسباند و مرا بوسید.احساس پرواز بهم دست داد.یاد ندارم لبی این گونه صمیمانه و معصومانه مرا بوسیده باشد که در پشت آن انتظاری نهفته نبوده است.چون مغزش هنوز با کلمات انتظار و در خواست آشنایی نداشت.از ذوق این بوسه ی کودکانه که به گستردگی هستی و پاکی پاک بود مانده بودم چه واکنشی نشان بدم .فقط می دانم در حالیکه می رقصیدم می گفتم جینا منو بوسید،جینا منو بوسید.این اولین بوسیدن نوه ام بود که افتخارش را به من داد.درجعبه ی قلبم را بازکردم و آن را به بقیه چیزهایی که توش بود اضافه نمودم.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: چهارم بهمن 1385 ساعت 20:28   ::   ::

موهای آبی

آنکه خود را پیر حس میکند بدبختی است که وسعت زندگی را با قبری کوچک معاوضه کرده است.
عصا زنان خود را به ایستگاه ترام رساند.از آنطرف جاده حواسم بهش بود.موهایش که رنگ آبی کرده بود نظرم را جلب کرده بود.وقتی وارد ایستگاه شد،بیشتر نظرم را جلب کرد؟!!!ناخن هایش و پشت چشمهایش را هم رنگ آبی کرده بود.حدس زدم که هشتاد و پنج سالی باید داشته باشد.منتظره فرصتی بودم که دلیل انتخاب این رنگهای آبی آسمانی چی است.هوا آفتابی و دلچسب بود.آسمان کاملاٍ آبی و روشن .رویم را به طرفش کردم و گفتم چه هوای زیبایی است.جواب داد آره خیلی زیباست.برا همینه که دارم میرم ساحل دریا.پس همینه که موهاتو رنگ آبی کردی؟من پرسیدم.با لبخندی معنی داری جواب دادبله، .آخه می دونی رنگ آبی یه آرامشی بهت میده چون ملایمه.وسعت دریا و آسمان را هم برات تداعی می کنه چون هر دو آبی هستند.زندگی را هم تداعی می کند چون دریا و آسمان عامل بزرگی برای زندگی هستند،هر وقت می خواهی به آرامش دست یابی به دریا نگاه کن و آسمان.آنها به تو فضا می دهند که بچرخی و برقصی و پرواز کنی.و در این فضا وسعت زندگی را حس کنی.همیشه راحت نفس می کشی.پایانی برای نفس کشیدن هایت نیست.آنوقت پیری مفهوم ندارد.آنکه خود را پیر حس کند بدبختی است که وسعت زندگی را با قبری کوچک معاوضه کرده است.ترام آمد و سوار شدم .با اینکه ترام خیلی شلوغ بود با بودن او و رنگهای آبیش احساس کردم خیلی فضا برا نفس کشیدن دارم.با اینکه اکثرا می رفتند ساحل،ولی می دونستم که تنها یک نفر می دونه چرا می ره دریا

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: سی ام دی 1385 ساعت 15:53   ::   ::

سوسک هم به تاریخ ایران اضافه شد.سمبل مبارزه و باعث دستگیری دو نویسنده شد.من فکر می کردم شیطان به هر شکلی می آید ولی به شکل سوسک هر گز.آنهم اینقدر قوی که باعث جریاناتی در کوی دانشگاهها و حرکت های اعتراضی علیه دولت بشود.ما چقدر اشتباه کردیم که این همه سوسک را نابود کردیم.سوسک هایی که می توانستند مبارزان خوبی جهت کسب دموکراسی باشند.یک مرتبه تظاهرات چند میلیونی تدارک می دیدندو از نیروهای انتظامی و لباس شخصی ترسی نداشتند.و تازه اگر می خواستند برای کشتن آنها از مواد شیمیایی استفاده شود با واکنشهای جهانی روبرو می شدند چون اینها دیگه سوسک معمولی نبودند.سوسک های مبارز و سیاسی بودند.تازه این همه سوسک را کجا زندانی کنند.بهر صورت مبارزه ی سوسکی شیوه ی جدید مبارزاتیست که شاید جواب دهد.سوسکولیسم

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: چهارم خرداد 1385 ساعت 22:53   ::   ::

با یادیه شراب
مستی را جشن می گیرم
با تنی که با ریتم تفت تنت
رقص آتش می کند
در سرما شبی که شب
برق چشمانت را طلب می کند
و
ماه گردی صورتت را.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 16:55   ::   ::

امریکا تلاش کرد با سر نگونی صدام از قدرت آسایش،امنییت،دموکراسی برای عراق به ارمغان بیاورد.اما می بینیم همه چیز بر عکس شد.امروز در عراق یک خبرنگار با یک پلیس در ارتباط با انفجاری که رخ داد مصاحبه می کرد که قسمت جالبش این بود که پلیس از ترس اینکه شورشیان او را شناسایی نکنند صورت خود را پوشانده بود.در صورتی که معمولا باید بر عکس باشد.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 21:46   ::   ::

زمين را مصيبتي است عظيم
از زايش انسان
که به بهانه آزادی
به صورت آسمان خون مي پاشد
و
آسمان را مصيبتی عظيم
از تعفن زمين
که با انبوهی از جويبار خون
سيراب ميکند زمين پول وقدرت را
و
کهکهشان را مصيبتی است عظيم
از زايش زمين
که با زايش انسان
نهال تخريب را
در نهاد راه شيری به وديعت گذاشته است

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 22:9   ::   ::

با اینکه تلاش می کنم از مغزم کمتر استفاده کنم که کمتر ساییده شود ولی امروز مجبور شدم ازش استفاده کنم که اون هم به جایی قد نداد.آقای احمدی نژاد دستور دادند که شرایطی ایجاد کنند که خانم ها بتوانند از مسابقات فوتبال در استادیوم ها دیدن کنند.با اینکه من آدم بد بینی هستم ولی آن را به فال نیک گرفته و خوشحال شدم که حداقل یکی از خواسته های زنان بر آورده شد.اما امروز که اومدم خونه ،خواندم که سه نفر از آیات عظام این دستور را مخالف شرع اسلام دانسته و خواهان لغو دستور شدند .هر کدام توجیهی برای نظر خود داشتند.یکی از آنها گفته بوذ اسلام نگاه کردن زن به بدن مرد را حتی گر لذتی هم در کار نباشد جايز نمی داند.اینجا بود که عقل من قد نداد.اگه قبول کنیم که این حرف درست باشد این سوال پیش میاید تکلیف خانمهایی که با لباس خانه و احتمالا سکسی مسابقات کشتی را آنهم با ان لباسهای کشتی که آنجای آقایان خیلی مشخص است و از تلویزیون پخش می شود ،چه می شود.آیا آنجا احساس لذت نمی شود ولی در استادیوم با صد هزار نفر و آن همه سر و صدا و هیجان بازی و ما نتو احساس لذت می شود.حال اگر احساس لذت نشود دیگر چرا جایز نیست.چرا در راهپیماهایی که به مناسبت های مختلف انجام می شود و گاه مردان و زنان نزدیک هم راه می روند این احساس رخ نمی دهد.و .....و.......و......عقل من به جایی قد نمیده.شما چی؟

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: ششم اردیبهشت 1385 ساعت 19:18   ::   ::


صفحه اصلی | آرشیو | تماس با من
طرح: BSurprised