تبليغاتX
بازفت

حدود ساعت هشت صبح بود.ایستگاههای ترام جلوی ایستگاه قطار از جمعییت موج می زد.همه منتظر ترام.ذهن هر کدام مشغول چیزی بود.یکی به فکر بورس،یکی به فکر قضاوت امروزش،زنی داشت آرایشش را تکمیل میکرد،زن و مردی اول صبح بگو مگو داشتند،دو نفر آنطرفتر داشتند مواد رد و بدل می کردند،دختر و پسری بدون توجه به بقیه همدیگر را می بوسیدند،پسر بچه ای گوشه ای داشت جیش می کرد،چند دانش آموز یک چیزی می گفتتد وقهقه سر می دادند.کبوتری چاق و چله وسط دو خط ترام مشغول نوک زدن قطعه نانی بود و اینقدر حواسش به خوردن نان بود که متوجه نزدیک شدن ترام نشد .زمانی متوجه شد که دیگه دیر شده بود.شروع به پرواز کرد ولی زیر ترام بود.تلاش می کرد خود را نجات بدهد ولی به نظر می رسید بیهوده است.ناگهان همهء نگاهها به سمت ترام معطوف شد.یک پارچه به رانندهء ترام با صدای بلند ایست می دادند.همه به یک چیز فکر می کردند،نجات کبوتر.رانندهء ترام بدون اینکه بداندچه خبر شده ترمز را کشید وکبوتر به زحمت خود را رهانید و پرواز کرد.غریو شادی به هوا بر خاست.لبخند شادی و رضایت بر لبهای همه نقش بست.حالا همه در ذهنشان یک چیز بود.پرنده ای را نجات دادند.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: بیست و دوم آذر 1384 ساعت 22:7   ::   ::

امروز هوا مه آلود بود.از پشت پنجره به زور می شد چیزی دید.زمستان در حال زور آزمایی با پاییز است.درختان بیحرکت شبحی می مانند.گویا کلمات در ذهن من هم تصمیم دارن تسلیم زمستان شوند.در مه به دنبالشان می گردم،شاید بتوان پیداشون کنم.کلمات سرما یخبندان لرزیدن سوز سرما کولاک از ورای مغز مه آلود من عرض اندام می کنند.احساس می کنم به آرامی از سراشیبی صورتم به پایین غلت می خورند و گویا می خواهند به قلبم برسند.
یک مرتبه احساس ترس می کنم،ترس از یخ زدن قلبم.قلبی که برای گرم نگهداشتن آن هر بهایی پرداخت کردم.
صدای گرم و دلنشینی کلمات سرد را فراری داد.یک سوپ گرم دوست داری؟صدای همسرم بود ،کسی که با هیزم محبت هایش بیشترین گرما را به قلب من داد که یخ نزند.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: نوزدهم آذر 1384 ساعت 19:57   ::   ::

پيرمرددر حالی که دستهايش راپشتش گذاشته بود و يک ترانهء قديمی را زير لب زمزمه می کرد در حال قدم زدن بود.آفتاب وسط آسمان جا خوش کرده بود و گرما يش را به مردم هديه می کرد. گنجشکی کنار حوض پارک پرهای خود را خيس می کرد،بچه ها بازی می کردند و بزرگتر ها هم هر کدام به شکلی لذت می بردند.پيرمرد در حالی که به آنها نگاه می کرد احساس آرامشی خاص بهش دست می داد.ناگهان با شنيدن صدايی يک مرتبه افکارش تکه تکه شد و در هوا پخش شد.صدای دخترکی بود که سوال می کرد:آقا می خواهيد کمکتان کنم؟

پيرمرد نگاهی به او کرد وپرسيد :چرا می خواهی به من کمک کني؟

دخترک:می خواهم ثواب کنم.

پيرمرد:ثواب کني؟کی بهت گفته؟

دخترک:معلم مون گفته.

پيرمرد:حالا می خواهی ثواب کنی يا به من کمک کني؟

دخترک:کمک می کنم که ثواب کنم.

پيرمرد:اگه ثواب نکنی کمک می کني؟

دخترک:نه،معلم گفت کمک کنيد که ثواب ببريد

پيرمرد لحظه ای مکث کرد،او به دخترک نگاهی کرد و مانده بود که چه بگويد.پس چند لحظه سکوت به دخترک گفت:

باشه بيا دستمو بگير و کمکم کن.

دخترک در حالی که لبخندی بر لب داشت خوشحال بود که ثواب برده و فردا تو کلاس اينو به همه بگه.

پيرمرد در حالی که لبخندی تلخ بر لب داشت از خود پرسيد:

در آينده ياد خواهد گرفت که برای کمک کردن به مردم به جای ثواب چقدر پول بايد دريافت کند.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: هفدهم آذر 1384 ساعت 20:42   ::   ::

دیشب خواب پدر بزرگم را دیدم.ولی قبل از اینکه خواب را تعریف کنم یک خاطره را باید بگم.
آن موقع که دبستان درس میخواندم یک روز سر کلاس درس یکی از همکلاسیها از معلم پرسید :آقا معلم پیرمردا به چه درد میخورن؟چرا باید به آنها احترام گذاشت؟
معلم گفت:آنها تجربه های زیادی در زندگی دارن که باید شما از آنها استفاده کنید.یادمه پنجشنبه روزی بود .وقتی برگشتم خونه به پدرم گفتم می خوام برم پیش پدربزرگ از تجربه هایش استفاده کنم.پدرم با تعجب به من نگاهی کرد ولی هیچ چیز نگفت،اما اجازه داد برم.
وقتی خونهء پدر بزرگ رسیدم او مشغول شمردن پولهایش بود.پولهایش را از یک ریالی تا یک تومانی
کنار هم می گذاشت و سپس در آمد روزش را حساب میکرد.نشستم کنارش و سریع گفتم:پدربزرگ آمدم از زندگی و تجربه هایت استفاده کنم.آخه معلمون گفت پیرمردها اززندگی خیلی تجربه دارن.
در حالی که داشت حساب می کرد نگاهی به من انداخت و گفت:برو به معلمت بگو پدر بزرگم گفت من به این زندگی شاشیدم و مشغول حساب هایش شد.اخمهایم تو هم رفت .بلند شدم و رفتم پیش مادر بزرگم.ولی آن موقع نفهمیدم چرا پدر بزرگ آن حرف را زد.
دیشب خواب پدر بزرگ را دیدم.خواب دیدم روی صندلی ایستاده و تصمیم به خودکشی داره.برای همین از طناب یک دار درست کرده که آن را دور گردنش حلقه زده بود.جمعییت زیادی جمع شده بودند و می خواستند از کار او جلوگیری کنند.هر کسی یک چیزی می گفت.یکی می گفت:مرد مگه خل شدی پسرات همه دکتر مهندس هستند دخترات همه پی بختشان رفتند،نوه هات همه درس خوانده و وضعشان خوب است.پسرات همیشه مخارج تو را هم می دهند دیگه چی می خواهی.
پدر بزرگ نگاهی به جمعییت کرد وفریاد زد کدامشان مهندسیء عشق ومحبت وپرسیدن حال مرا گرفتند.یکی دیگر از وسط جمعییت فریاد زد: معلوم است تو کدام دوران زندگی میکنی؟!بابا دوران فرق کرده دیگه،همه گرفتارند .باید از صبح تا شب کار کنند تا بتونند هزینه های زندگیشونه در بیارن.مثل سابق نیست که فقط یک خورد و خوراک ولباس باشه و تمام.این روزها باید پول تلفن آب برق اینترنت کلاس کنکور کلاس موسیقی نقاشی جراحی سینه جراحی باسن چربیهای شکم چروک های صورت کاشتن مو و.......................... برا همینه که مردم وقت ندارند مدام به فامیل یا پدر مادر سر بزنند.زندگی سخت شده .
پدر بزرگ دیگه گوش نمی داد یا نمیشنید حس کرد سرش داره بزرگ میشه و هر آن ممکنه منفجر بشه.رعشه به تنش افتاد و یک مرتبه فریاد زد برا همینه که من به این زندگی شاشیدم و صندلی را پاهایش پرتاب کرد.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: هفدهم آذر 1384 ساعت 20:39   ::   ::


صفحه اصلی | آرشیو | تماس با من
طرح: BSurprised