تبليغاتX
بازفت

آنجا که مربع زندان است

و استوانه برج نگهبانی

ميدان اعدام نيم دايره ای است

که در قطرش جوخه نشسته

گونيا وار.

نگاه اعدامی در امتداد يک خط فرضی

بر حرکت دورانی گلوله

شکست نور را ندا می دهد در چشم

در شبی که ماه دايره اش را سياه کرده.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: سی ام دی 1384 ساعت 22:34   ::   ::

ای محبوسان در حصار تفکر و ايده

ای زندانيان قانون وتبصره و ماده

ای زندانبانان عشق و احساس

ای خاکساييدگانِ قدرت و پول

ای به گردن آويختگانِ قلب فلزی بر گردن

مرا به کودکيم بر گردانيد.

ای که پيوندتان را کاغذيست

که جوهرش آبيست

و اعتبارتان کوزه ای

که از سکه مملوست

مر با شما کاری نيست

مرا به کودکيم باز گردانيد.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: بیست و نهم دی 1384 ساعت 18:20   ::   ::



آنجا
در آلپ
بارش برف است
و
باد زوزه می کشد در کوه
درجه حرارت خوابیده زیر صفر
قطاری میراند به پیش.
آنجا آن ور آلپ
در آخرین ایستگاه
ماموری میرند چرت
و مردی با شاخه گلی
خیره به ساعت
می شمارد وقت.
آنجا در قطار
زنی در کوپه
آرایشش را میکند کامل
و ضربان قلبش را
با ریتم قطار می کند تنظیم.
کیلومتر صفر
جیغ ترمز
مامور می پرد از چرت
مرد میدود بیرون
در ترکیب برف و باد ونور وسرما
زن مقایسه می کند عکس را با مرد
می نگرد در او
نه از webcam
از میان ذره های برف.
می بوسد آن را
نه با pm
بلکه با لب.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: بیست و پنجم دی 1384 ساعت 16:9   ::   ::

در صبحدمی که نفس می زند یخ
از پشت پنجره پیرزنی دست تکان می دهد
بدرقه وار به سوی من،
با لبخندی که انتظار را معنی میدهد
با سالیان بغض شکسته در گلو
و اشک ماسیده در چشم
که
شاید از پشت پنجره بیند که باز آید
رفته ی سالیان رفته.
دستم را تکان میدهم سلام وار
ولی پرده را کشیده است
چون می داند امروز هم
قطار مسافرش را به همراه ندارد

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: بیست و یکم دی 1384 ساعت 21:5   ::   ::

می دانی؟

آنکه در رويا زندگی نمی کند مرده است.

اينو دوستم ميگه

که از مرگ و زندگی نقاشی می کنه.

می گه

رويا ها ويتامين های زندگی هستند

آن موقع که روحت نياز دارد و می بلعد

ومی بيند يک لحظه زيبايی را

خدا حافظ واقعييت تلخ.

و

يه لحظه سکوت

تا ناديده های زندگی را

غير منتظره ببينی

در عمقش.

اما

جستجو کن خود را

در شبی که حتی ماه خوابيده

تا احساست را باز يابی

انجا يی که يک بار گمش کردی

در کو چه ی تفکر

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: هفدهم دی 1384 ساعت 19:22   ::   ::

دیروز شنبه بود.پایانی بر سال دوهزاروپنج.یک سال فاصله گرفتن از گذشته،انباشت یکسال خاطرات بر خاطرات گذشته،یک سال پر از خنده ،گریه ،درد ،لذت ودلهره.یک سال که به تاریخ پیوست و گویا وجود نداشت.یکسالی که آنقدر کوچک و کوچک شد تا شد یک الکترون و خود را در اتم خاطرات مغز جای داد تا در سالهای بعد در روی صفحهء چشمامون به آن نگاهی بکنیم.
و دیروز هم سالگرد تولد من بود.ذره ذره سالها جمع شد تا شدند نیم قرن.یک زمان نیم قرن برایم خیلی زیاد به نظر میامد.نیم قرن؟؟؟؟!!!!!!!!!!! نیم قرن خندیدن گریه کردن رمین خوردن بلند شدن .نیم قرن دلهره و شادی.نیم قرن میان تضادها گیر کردن.نیم قرن سکوت و فریاد.نیم قرن عشق وتنفر.بعدش دز نقطهءاوج جشن تولد ،در میان هورا گفتن وخنده ها در آیینهء دستشویی تار مویی سپید از زیر شانه فرار می کند و خودش را به من نشان می دهدو در می مانم که آیا آغاز حرکت به سوی سراشیبی است؟آیا نشانهءتجربه است؟آیا نشانی از مرگ یک سلول رنگی است و یا انتشار ویروسی است برای مرگ بقیه سلول ها؟
چشمانم در آینه به خودشان نگاه میکنند و برق خود را می بینند.برق امیدو شادی.تصویر همسر و فرزندان که در سالن پذیرایی فریاد میزنند تولد،تولدت مبارک.به موی سپیدم می گویم سپیدیء تو مرگ سلول نیست،سپیدیءانعکاس نور خانواده وتپش قلب آنهاست.
به سالن بر می گردم و در حالیکه همسرم با چشمان براقش به موی سپیدم اشاره می کند میخندم.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: یازدهم دی 1384 ساعت 13:15   ::   ::

سالگرد سونامی بود.سالگرد بم بود. دسته گلهای زیبا و گرانقیمت به آب انداختند.برای یاد بودشان مراسم گرفتند .و................................... و.......................... اما هنوز بیشتر آنها از میلیون ها دلاری که برای آنها جمع شده است سنتی دریافت نکرده اند.از قیا فهء غم زدهء آنان عکاسان جایزه گرفتندو با قطره های اشک آنان دیگران ژست های انسان دوستانه.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: ششم دی 1384 ساعت 22:38   ::   ::

نجوا است در شب
سکوت می شکند سکوت
و کرمهای شب تاب ره به سوی برکه دارند
با خطی نور.
جغد ها بی صدا شوم را پرواز میدهند
و ماهیان در عمق برکه
از ترس شکست سکوت آبشش ها را بسته اند.
نجوا است در شب
سکوت میشکند سکوت
قوی زیبا می نگرد در آب
بالهایش را می کند باز
بر بید مجنون می زند بوسه
دایره وار می زندچرخی
سرش را می کند زیر بال پنهان.
نجوا می کند سکوت با شب
خبر از مرگ قو میدهد در شب.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: چهارم دی 1384 ساعت 22:22   ::   ::

مدتی غیبت داشتم.یعنی وقتش نبود.در تلاشی برای معاش.
هفتهء گذشته بیست ونه سال از زندگی مشترک من و همسرم گذشت.بیست ونه سال با فراز و نشیب.پیوندی که بدون عشق و بدون گذشتهای او نمی توانست ادامه پیدا کند.به شهادت آنهایی که او را می شناسند اگر قرار باشد از همسری و یا مادری تقدیر شود او یکی از آنهاست.به چشمانش کمتر نگاه می کنم چون نمی خواهم چهرهء شرمندهء خود را که نتوانستم گذشت هایش ومحبت هایش آن طوری که لایقش بود پاسخ دهم در آنها ببینم.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: چهارم دی 1384 ساعت 20:42   ::   ::


صفحه اصلی | آرشیو | تماس با من
طرح: BSurprised