تبليغاتX
بازفت


چمدانم بسته
پر ز سوقات محبت
ميروم من به سفر.
سفری دور دراز
سوی شهر فسان
پشت يک کوه بلند
ميون يه دشت بزرگ
با يک دريای سبز
با برجی بلند
رو ی يک تپهء عشق.
شمال اين شهر قشنگ
خونه پروانه هاست
با يک پارک بزرگ
پر ز گلِ نرگس و ياس
ريشه در زمين عشق.
جنوب این شهر قشنگ
کنارِ يک دشتستان مُو
دخترای چشم سياه ابرو کمان
مست ز بادهء بلوغ
بوسه را بر بال باد
میفرستند سوی یار .
می خورم زمین
چمدانم می شه باز
رویاهام می شه پخش
بیدار میشم یهو
همه اش خواب بود .
همه اش خواب بود.
چمدانم بسته
پر زسوقات فرنگ
با چهل کیلو اضافه بار
می روم سوی دیار
میروم سوی دیار.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 11:45   ::   ::



امروز یک شنبه است.سکوت عجیبی حاکم است.پرده ها پنجره ها را پوشانده اند و مردم در تلاشند از پشت پرده ها به طبیعت نگاه می کنند.دست به تلفن می بری که با دوستی صحبت کنی ،پشیمان می شوی.تلویزیون و رادیو هم را روشن می کنی ولی بعدش آنها را خاموش می کنی.
تیک تیک ساعت تنها صدایی است که در این وقت به گوش می رسد.نگاهی به روز نامه می اندازم و اتفاقی چشمم به ستون (به قول ما مجالس ترحیم) می افتد.در یک لحظه به تماسی نزدیک با مرده ها که تا چند روز پیش زنده بودند و در خانه سالمندان زنده گی می کردند دست می یابی.
به این می اندیشی که مردم دوست دارند با خاطرهء افراد زندگی کنند تا با خودشان.اصوتاٌ به این نتیجه می رسی که با خاطره ها بیشتر احساس آ رامش می کنند تا تماس با واقعیت ماده.زیرا در خاطرات خبری از دعوای روزانه،خریدهای روزانه برای آنان ،کیلومتر ها راه برای ملاقات و زیر بغل گرفتن و بیمارستان بردن و.........های دیگر خبری نیست.آرام توی مبل می شینی و به آهنگی آرام از رادیو و یا ضبط گوش می دهی و با گیلاس شرابی و یا فنجان قهوه ای به سفر خاطرات می روی ،آرام و بدون هیاهویی و یا پرداخت پولی و سوار شدن بر ترنی و خرید دست گلی.گویا در نهایت در وقت و پولت که خیلی ارزش دارد صرفه جویی می شود.مقرون به صرفه و راحت . پدر.... مادر....مادر بزرگ....پدر بزرگ و... فوت کرده اند.اگر پیر بودند و علیل ،می گوییم راحت شدند و دیگر لازم نیست هر هفته به خانهء سالمندان رفت و یا آنان را تر و خشک کرد

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: بیست و سوم بهمن 1384 ساعت 21:15   ::   ::

در تقاطع روز و شب

در نقطه گرگ و ميش

آسمان بلا تکليف از سايه روشن.

زمين بيرنگ از رنگ

و

صبحدم چشم به افق

هراسان از تاخير نور.

خروس در جستوی سحر

و

غنچه شکفتگی را می جويد

در خورشيد.

اما

خورشيد ساعتش را گم کرده است

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: هجدهم بهمن 1384 ساعت 20:46   ::   ::

وقتی که اولين چاه در شهر من (مسجد سليمان) به نفت رسيد انگليسی ها جام شراب سر کشيدند و مردمان شهر با ساز و دهل به رقص و پايکوبی بر خاستند.مردان دامهايشان را رها کردند و به صورت کارگر به استخدام آنهادر آمدند و به پيروی از هندی ها آنها را صاحب ناميدند.صبح و شب کار کردند ونفت را در لوله ها به جريان انداختند وبه سوی انگلستان کبير فزستادند.برای کارکنان خانه هايی به صورت منطم  توسط کمپانی نفتی ساخته شد  با آب و برق وگاز. در کنارش مردم شروع به ساخت خانه کردند که ساده نامنظم و فاقد آب و برق  گاز بود.انگليسی ها از سر دلسوزی شير آب عمومی برايشان گذاشت و به جای گاز گودال های بزرگی حفر کرد و هر چند وقتی آنها را از نفت سياه پر می کرد و زنان و مردان با ولوله وغلغله از اين گودال ها نفت را توسط بشکه های کوچک که بر پشتشان ميگذاشتند برای سوخت به خانه می بردند و بشکه های بزرگتر را پر می کردند.و در اين اثنا چه کودکان و زنانی  که در اين گودال ها غرق نشدند.نفت با سرعت زياذ از دل خاک مکيده ميشد و به غارت می رفت .عشاير به اميد آينده و استخدام در شرکت نفت ساکن شدندوشهر بی قد وقواره بزرگ شد .اما ناگهان ابرهای سياه ناميدی و آغاز دوران سياهی به سمت مسجد سليمان حرکت کردند.اعلام شد توليد نفت در اينجا مقرون به صرفه نيست و تقريبا ً تمام چاها را بستند وشهر از جنب و جوش افتاد.غير بومی ها رفتند و بومی ها يا منتقل شدند و يا باز خريد شدند که به سالی دو ماهی ها معروف شدند .شهر با مردمانی ماند بيخبر از اژدهايی به نام گازههای زير زميينی که در حال بيدار شدن بود.شايد بعضی ها می دانستند و دم بر نياوردند.شايد فکر کردند اين شهر و مردمش با نفت مفهوم داشتند و حالا که سينه های اين دايه چيزی برای مکيدن ندارد بگذاريم غذای اژده ها شود.و امروز وفرداست که شهر بلعيده شود با گذشته من وتمام لحظه هايی که ذره ذره مرا شکل دادند.ولی اميدوارم ايران بدون نفت سرنوشت مسجدسليمان بدون نفت را پيدا نکند

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: شانزدهم بهمن 1384 ساعت 17:16   ::   ::

ساکت!!

در شب می زند کسی فرياد

شايد درختی است که می افتد

يا در تنگی هو می کشد باد.

ساکت!!

ترکيدن بغض گلويی است شايد

نه

نهره مستی است از درد

ويا

زنی می زايد فرزند

نه.....گويا

داروغه دزدی را می کند در بند.

شايد

دختری از هيبت شوهر پير

می زند فرياد.

نه ........... هيچکدام نيست

گرهيچ صدايی نيست

يک صدايی ست ا مشب در شب.

يا صدای درد شب می پيچد در شب

ويا نجوای روز با شب.

نه..........

اين سکوت است که می گريد

از درد سکوت خويش در شب

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: چهاردهم بهمن 1384 ساعت 11:23   ::   ::

زمين وقتی خبر را شنيد به هر زحمتی بود با خواهرش مريخ تماس گرفت

سلام خواهر باچه بدبختی شماره را گرفتم مگه ناسا می ذاره . همه خط ها رو اشغال کرده.می گم می خوام با خواهرم مريخ حرف بزنم ميگن مريخ سرش شلوغه.

خوب با لاخره نگفتی چرا به اروپاييها جواب رد دادی.اونا که سفينه شون زود تر ترا ملاقات کرد ضمناً درسته سگ زرد برادر شغاله ولی خوب شيک ترن وفرانسوی هاشون رمانتيکن.

مريخ که تو صداش هيجان بود گفت:نه خواهر آمريکا يه چيز ديگه اس هم خوب خرج می کنه هم گرمه هم پر قدرته و هم تند تند پيام ميده.

زمين گفت:خواهر از يک طرف خوشحالم که از تنهايی در ميايی ولی وقتی به حال روز خودم که نگاه می کنم برا آينده ات نگرانم.روزای اول منم مثل تو بودم.جوان سر حال سر سبز.بلبل ها سر مست می خوندن و بروانه ها راحت رو گل ها می نشستند.و....... .چی بگم گوشه گوشه بدنم بمب اتم پنهان کردند.صبح تا شب صدای هواپيماو هليکوپتر جت موشک بمب تو گوشم می پيچه و خيلی از حيوون را نابود کردند و چند تاشو گذتشتن تو باغ وحش که حفطشون کنند.انسان ها به يک مليون عقيده مذهب گروه و دسته تقسيم شدند و به بهانه اثبات حقانيت همديگه رو می کشند و تو بدن منو خيلی جا هم مين گذاشتن.اميدوارم من زنده نباشم و نبينم که چه به روز تو ميارن.از حالا که زمين ها تو جلو جلو فروختند.دارن اتوبوسم ميسازن که مردمو بيارن ترا ببينن.ميخوان بيان ببينن نفت و گاز و معدن داری .ميخوان ببينن در تو حيات هست يا نه.اميدوارم هر چی باشه آدم و موجود زنده نباشه چون يک عمر بايد بردگی کنه.

الوووووووووووو خواهر ميشنوی؟جواب بده

زمين خبر نداشت که نا سا از همون اول تماس را قطع کرده است.دلش گرفت و زد زير گريه.و با خود زمزمه ميکرد چه چی به روز مريخ مياد؟ چی به روز مريخ مياد؟

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: نهم بهمن 1384 ساعت 13:59   ::   ::

وقتی اين سوال ميشه که عزيزم چقدر دوستم داری يا تا آخره عمرت منو دوست داری و..........از قبيل .آدم ياد هندوانه به شرط چاقو می افته که حتماً بايد سرخ باشه.اگه به کسی گفتی دوستت دارم مثل خونه بايد طول و عرض وارتفاع وزير بناشو بگی و قول بدي تا لحظه مردن در مقابل زلزله حوادث مقاوم باشه وبعد از مرگ طرفه مر بوطه(عاشق ويا معشوق)اين خانه(قلب)خالی بمانه عنکبوت غم درونش تار بزنه و مار وعقرب تنهايی وپريشانی درونش جولان بدن.می گويندعشق بايد بسان چک تضمينی باشد در غير اين صورت عشق نيست هوس هست.می گويند عشق آسمانی و ابدی است و هوس موقت و زمينی.سوال؟فرق عشق و هوس در چيست؟در مدت زمان؟در بزرگی و کوچکی احساس؟کسی می تونه بگه چه مدت زمانی يکی بايد يکی را دوست داشته باشه تا به طرف لقب عاشق داده بشه.يک سال دو سال و.... .اگر بعد از يک سال يکی از طر فين نخواست اين شخص هوس بازه.حالا اين زمان يک روز باشه يا ده سال.کی می تونه بگه کدوم عشقه و کدوم هوس.آيا کسی ميتونه ثابت کنه يک ساعت با هم بودن و از زندگی لذت بردن عشق نيست ويکسال ويا ده سال با هم بودن عشق است. ما فکر می کنيم که عشق در مالکيت دراز مدت احساس مفهوم دارد ودر غير اين صورت هوسه.بنظر من عشق بين يک زن ويک مرد يعنی انفجار لذت ناشی از بر خورد دو قطب احساس وجسم.حال اين انفجار در يک روز و يک با باراتفاق میافتد و تمام می شود که ما آن را هوس می ناميم و يا اينکه طولانی است (به شدت و ضعفش کار نداريم) که می گوييم عشق است

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: ششم بهمن 1384 ساعت 19:20   ::   ::

ديروز ذهن من ميخواست  خلاقييت بزاييد،اما گويا امروز اين ذهن نازا شده است.هوای خاکستری امروز غم را به شکلی در من تزريق ميکرد.ابرها بغض کرده بوده بودند ولی نميگريستند.شايد بغضشان به دليل لخت بودنِ درختان بود.ولی هر چی باشه ،هيج اثری بر دوست من دُرنا نميگذاره.مثلِ هميشه رو يه پاش ايستاده بود و منتظر بود چيزی براش پرتاب کنم ، ولی بايد تا شب صبر کنم چون اين مرغهای دريايی هيچی براش نميذارن.وقتی به را رفتنش نگاه ميکنم از خودم می پرسم ما آدمها با اين عجله به کجا ميخواهيم برويم.شايد می خواهيم زود سروته زندگی را هم بياريم و بريم.اينقدر تند ميرويم که بعدها تلاش می کنيم  گذشته را بياد بياريم که در مسير حرکت زندگی چه ديديم و چی حس کرديم.ولی فکر می کنم درنا همه چيز را خوب می بينه و حس می کنه.اين هم اثر هوای خاکستری بر قسمتِ خاکستريِ مغزِ من.

 لینک :: نوشته  بهرنگ :: دوم بهمن 1384 ساعت 9:33   ::   ::


صفحه اصلی | آرشیو | تماس با من
طرح: BSurprised